دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغهای رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است .
فروغ فرخ زاد"
من از نهایت شب حرف می زنم از نهایت تاریکی واز نهایت شب حرف می زنم اگر به خانه من آمدی ، برای من ای مهربان ! چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم فروغ فرخ زاد"
پرنده گفت : « چه بویی چه آفتابی ، آره بهار آمده است و من به جست و جوی جفت خویش خواهم رفت پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت پرنده کوچک بود پرنده فکر نمی کرد روزنامه نمی خواند پرنده قرض نداشت پرنده روی هوا و بر فراز چراغ های خطر در ارتفاع بی خطری می پرید و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه می کرد پرنده آه ،فقط یک پرنده بود فروغ فرخزاد