وقتي شب پاشو تو باغها ميزاره نفس گلها مي گيره وقتي تاريکي از آسمون مي باره دل غنچه ها مي ميره وقتي ظلمت نفس گلها رو بسته گل محبوبه شب بيدار نشسته دل به تاريکي و ظلم شب نمي ده که عطرش تا ته باغها رسيده
این چندمین تولد توست؟ و چندمین انبساط مجدد کائنات؟ این جندمین بارخلقت است؟ و چندمین انفجار سکوت؟ چندمین لبخند آفرینش؟ خورشید را چندمین بار است که میبینی؟ و پروانه ساعتها چندمین بار است که میچرخد؟ و ثانیه چندمین بار است که به احترام تو برمیخیزد؟ چندمین بار است که مجدداً نفس میکشی؟ چندمین دم!؟ چندمین آن!؟ آه که تو چقدر خوشبختی! و جهان چه پرغوغاست …… که بینهایتمین تولد تو را جشن میگیرد