خب این اولین داستان منه که در فضای مجازی واردش میکنم.اشکالاتش فراوانه.من فاطمه فراهانی مینویسم تا خونده بشم
ننه سرما گیس های سفیدش رو به جای تور عروس زمستان آرام آرام روی زمین پهن کرد. به نظرم ننه سرما هنوز خسته بود و خوابش می آمد شاید هم من فقط اینجور فکر می کردم.البته اولین روز کاری اش معمولا کار بیشتری داشت.
من کی هستم؟خب معلوم است من ابرک ابر پری هستم و عاشق ننه سرمای مهربان و گیس های سپید افشان اش که هر تارش قصه ای دور و دراز دارد.
ننه سرما روی دامن برف ها نشسته بود و به اولین آدم برفی زمستان امسال نگاه می کرد.امشب شب یلدا بود و حالا حتما بچه ها پشت کرسی نشسته بودند و قاچ های هندوانه را با شوق گاز می زدند صدای خنده شان تا اینجا هم می آمد.
آدمک برفی آرام گفت: ((ننه...)) ننه سرما انگار ناگهان از ارتفاعی سقوط کرده باشد هراسان گفت:((چی....؟چی گفتی ننه؟)) آدمک برفی لبخندی زد و پرسید:((چیزی شده ننه سرما؟)) ننه سرما به روشنایی خانه روبرویش که در سبزی داشت نگاه کرد آهی کشید و گفت:((چی بگم ننه جان؟!خیلی سال گذشته.مربوط به اون زمانهاست که تو هنوز نبودی منم جوون بودم.اما گیس هام همیشه سپید بود.هی!قصه ی درازیه.می ترسم بشنوی و قبل از بهار...... آب بشی.)) بالای سر آدمک برفی پرواز می کردم آدمک گفت:((ننه آخرش هم که من آب می شم.کلی گیاه سبز میشه.بارون میشم و بهشون می بارم دوباره.میرم دریا.))
ننه سرما گفت:((بازم یه شکل دیگه میشی.هیچوقت امروز رو به یاد نمیاری ننه جان.)) آدمک گفت:((راز زندگی همینه ننه سرما.طبیعت و زندگی در جریانه.همیشه همینجور بوده.خیلی چیزها بهتره فراموش شن و راز بمونن.حالا نمی خوای قصه شب یلدای ما رو بگی؟ابرک هم دوست داره بشنوه مگه نه ابرک؟))
با شادی بالا و پایین پریدم تا رضایتم را اعلام کنم.ننه سرما سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد و به یک افق دور خیره شد به انتهای خیابانی که انگار پایان نداشت فکر کردم:(( شاید منتظر کسی هست.)) روی شانه آدم برفی نشستم من هم مشتاق بودم قصه را بشنوم ننه سرما نگاه از انتهای خیابان بی پایان گرفت و انگار با خودش حرف بزند گفت:((ننه من از اول که سرما خانم نبودم!منم یه زندگی معمولی داشتم مثل بقیه آدم ها.اسم من یلدا بود.یه دخترک شاد بودم!من انتخاب شدم!!یه روز که مادرم موهام رو دو گیس بافته بود رفتم دنبال بازیگوشی و بازی.اون موقع ها که مثل حالا ماشین نبود.هوا تمیز بود دود و دم نداشت.تا چشم کار می کرد درخت بود و درخت.دلم میون اون سبز ها پی دو تا تیله ی سبز رفت.دو تا تیله از دل طبیعت!!چی بگم ننه؟!نزدیک های عید طبیعت بود اما خب هنوز اونجور که باید بهار نیومده بود.خلاصه نزدیک عید بود و چشمای سبز عموی طبیعت دل منو برد.سنی نداشتم اما اون سبزها منو جذب خودش کرده بود.اون طرف رودخونه بود.انگار یه هاله یا شایدم یه دایره دورش بود.دایره زندگی!از اون هاله به اون ور هم مرگ آروم زمستون دیده میشد.قدم به جلو که میذاشت برفها داخل اون هاله اطرافش آب میشدن.اسب ش رو نوازش می کرد.چیزی که دیدم عموی طبیعت قصه های خانم جونم بود.تو رویا راه می رفتم نه واقعیت.رودخونه کاملا آب نشده بود.ناخواسته به طرف سبزهایی که هنوز منو ندیده بود قدم به جلو گذاشتم بوی زندگی رو می شنیدم.یه قدم دیگه جلو رفتم که صدای شیهه اسب ش بلند شد و سبزها منو غافلگیر کردن.یه قدم عقب رفتم که زیر پام خالی شد و دیگه هیچی نفهمیدم وقتی چشمام رو باز کردم و دیدم سرما خانم شدم.از همون روز اول دنبال عمو نوروز همه جا رو گشتم.گیس هام روی زمین کشیده می شد و دامن عروس زمستون پهن. اما مگه من حواسم به این چیزا بود ننه؟!آخرش هم خسته و کوفته بی نتیجه خوابم می بره در حالیکه نمیخوام بخوابم و هنوز منتظرم.وقتی بیدار میشم بوی عطر نوروز رو می شنوم اما بازم قبل از بیدار شدنم رفته و باز دنبالش می گردم هزار سال بیشتره که کارم همینه.))
ننه سرما مانع ریزش یگانه قطره ی یخ زده ی عشق از چشمانش نشد.حالا می فهمیدم ننه سرما واقعا منتظر است.برف آرام شروع به بارش کرد و زود هم متوقف شد. آدم برفی هم گریه می کرد و لحظه به لحظه کوچکتر می شد.ننه سرما باز هم نگاه ش را به پایان خیابان بی پایان داد سایه مردی سواره را دیدم ننه سرما ایستاد سایه نزدیکتر می شد و آدم برفی کوچکتر.
پنج روز بعد:
ننه سرما از خواب بیدار شد و هوا را حریصانه به ریه هایش کشید.من هم بوی عمو نوروز را می شنیدم.چیزی که قبلا به آن توجه نکرده بودم!!
تمام این پنج روز کنار ننه سرما مانده بودم گیس هایش کوتاه شده بود باز هم قبل از رسیدن سایه به خواب رفته بود.عمو نوروز هم تمام این پنج روز کنار ننه سرما نشست و با سبزهایش به او نگاه کرد.آدم برفی حالا دیگر آدم برفی نبود و با دوستانش به سختی در جوی آب غلت می خورد و چون کودکان بی فکر می خندیدند.دیگر قصه ی ننه سرما را فراموش کرده بود.
صدای دو زن رهگذری که از کنار ننه سرما رد میشدند را به وضوح می شنیدم یکی از آنها در حالی که می خندید گفت:((این پنج روز واقعا فکر کردم بهار شده.)) زن دوم گفت:(( باورت میشه میون برفها یه گیاه جوونه زده بود؟؟)) بعد خودش شانه ای بالا انداخت و گفت:((به هر حال امروز واقعا زمستونیه.))
صورت ننه سرما باز هم میزبان مروارید های درخشان شد.اما هیچ کس نفهمید این دانه های منجمدی که از آسمان می ریزد مروارید های پاک قلب ننه سرماست.
صدای ابر پری همراه باد صبا به گوشم رسید:((ابرکم...پسرکم....کجا موندی؟)) در حالی سمت خانه پری ها پرواز کردم که تنها نفر سومی بودم که راز بهار زمستان را می دانست.لحظه آخر نگاه خیره ی ننه سرما به انتهای بی پایان را دیدم باد صبا صدایش را در فضا به رقص در می آورد:
((قصه ی من و معشوق مرا پایان نیست/آنچه آغاز ندارد نپذیرد انجام))
:: بازدید از این مطلب : 134
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0