عضو شوید
عضویت سریع
آمار مطالب
آمار کاربران
کاربران آنلاین
آمار بازدید
تو به من خندیدی...
ونمیدانستی...
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه...
سیب رادزدیدم...
باغبان از پی من تند دوید...
سیب را دست تودید...
غضب آلود به من کرد نگاه...
سیب دندانزده ازدست تو افتاد به خاک...
وتو رفتی وهنوز...
سالها هست که درگوش من آرام آرام...
خش خش گام تو تکرار کنان...میدهد آزارم!
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم...
که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟؟؟
**حمیدمصدق**
RSS