نوشته شده توسط : نعیمه

تو به من خندیدی...

ونمیدانستی...

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه...

سیب رادزدیدم...

باغبان از پی من تند دوید...

سیب را دست تودید...

غضب آلود به من کرد نگاه...

سیب دندانزده ازدست تو افتاد به خاک...

وتو رفتی وهنوز...

سالها هست که درگوش من آرام آرام...

خش خش گام تو تکرار کنان...میدهد آزارم!

ومن اندیشه کنان غرق این پندارم...

که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟؟؟ 

**حمیدمصدق**




:: بازدید از این مطلب : 3510
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 26 آذر 1392 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران