عضو شوید
عضویت سریع
آمار مطالب
آمار کاربران
کاربران آنلاین
آمار بازدید
قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا . اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود . پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید ؛ ریسمان ناامیدی را . ناامیدی را دور زندگی دختر پیچید ، دور قلب و استواری و دعاهایش . ناامیدی پیله ای شد و دختر کرم کوچک ناتوانی . خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف ناامیدی را باز کنند اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد . دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت : - نه ، باز نمی شود . هیچ وقت باز نمی شود . شیطان می خندید و دور کلاف ناامیدی می چرخید . شیطان بود که می گفت : - نه ، باز نمی شود . هیچ وقت باز نمی شود . خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند . پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود ، گرفتار در پیله ای . اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند . خدا گفت : - نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را . دختر نخستین گره را باز کرد ... و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله و نه کلافی . هنگامی که دختر از پیله های ناامیدی به در آمد شیطان مدت ها بود که گریخته بود .
RSS