نوشته شده توسط : feelglass

ير گنبد کبود، جز من و خدا کسی نبود

روزگار رو به راه بود

هيچ چيز، نه سفيد و نه سياه بود

با وجود اين، مثل اينکه چيزی اشتباه بود

زير گنبد کبود بازی خدا نيمه کاره مانده بود

واژه ای نبود و هيچ کس

شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد

توی گوش من يواش گفت:

تو دعای کوچک منی

بعد هم مرا مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت خود به خود

با شروع بازی خدا، عشق افتتاح شد

سالهاست اسم بازی من و خدا

زندگیست

هيچ چيز، مثل بازی قشنگ ما

عجيب نيست

بازی يی که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن کار مشکلی ست

زندگی بازی خدا و يک عروسک گلی ست!




:: بازدید از این مطلب : 1452
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 16 بهمن 1392 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران