ير گنبد کبود، جز من و خدا کسی نبود
روزگار رو به راه بود
هيچ چيز، نه سفيد و نه سياه بود
با وجود اين، مثل اينکه چيزی اشتباه بود
زير گنبد کبود بازی خدا نيمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هيچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد
توی گوش من يواش گفت:
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا مستجاب کرد
پرده ها کنار رفت خود به خود
با شروع بازی خدا، عشق افتتاح شد
سالهاست اسم بازی من و خدا
زندگیست
هيچ چيز، مثل بازی قشنگ ما
عجيب نيست
بازی يی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
با خدا طرف شدن کار مشکلی ست
زندگی بازی خدا و يک عروسک گلی ست!
:: بازدید از این مطلب : 1452
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0