در گلستانی ، هنگام خزان رهگذر بود یکی تازه جوان، صورتش زیبا ، قامت موزون چهره اش غمزده از سوز درون دیدگان دوخته بر جنگل و کوه ، دلش افسرده ز فرط اندوه با چمن درد دل آغاز نمود این چنین لب به سخن باز نمود : گفت : آن دلبر بی مهر و وفا دوش می گفت به جمع رفقا: ((در فلان جشن به دامان چمن هر که خواهد که برقصد با من ، از برایم ، شده گر از دل سنگ کند آماده گلی سرخ و قشنگ !)) چه کنم من ؟ که در این دشت و دمن در همانجا ، به سر شاخه ی بید بلبلی حرف جوان را بشنید دید بیچاره گرفتار غم است ، سخت افسرده ز رنج و الم است گفت : باید دل او شاد کنم ، روحش از قید غم آزاد کنم .
:: بازدید از این مطلب : 1547
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 01 اردیبهشت 1393 |
نظرات (0)