عضو شوید
عضویت سریع
آمار مطالب
آمار کاربران
کاربران آنلاین
آمار بازدید
یک نفر می پرسد...
چرا شیشه شکست؟
مادری می گوید...
شایداین رفع بلاست
یک نفر زمزمه کرد...
باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد،
شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست،
عابری خنده کنان می آمد...
تکه ای از آن را بر می داشت...
مرحمی بر دل تنگم می شد...
اما امشب دیدم...
هیچ کس هیچ نگفت،
قصه ام را نشنید...
از خودم می پرسم
آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟
RSS