نوشته شده توسط : feelglass

دخترک بر خلاف همیشهکه به هر رهگذری میرسید استین لباس او را میکشید تا یک بسته ادامس به او بفروشد این بار روبه روی زنی که روی نیمکت پارک نشسته بود ایستاده بود و او را نگاه می کرد

گاه گاهی که زن به نوزادش لبخند می زد لب های دخترک هم به خنده می شکفت

مدتی گذشت ...دخترک از جعبه ادامس خود بسته ای برداشت و جلوی روی زن گرفت زن رو به سمت دیگری کرد و گفت:برو بچه ادامس نمی خوام

دخترک گفت بگیر پولی نیست.........

 

 

 

بیایید از همین امشب یک قانون جدید وضع کنیم:

((همیشه سعی کنیم اندکی از حد لازم مهربانتر باشیم.))

این کتاب رو حتما بخونید((تو تویی؟!)) اثر امیر رضا ارمیون




:: بازدید از این مطلب : 1389
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 23 بهمن 1392 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران