نوشته شده توسط : feelglass

دستاشو مشت کـرده بود…
پرسـیدم توی مشتت چـیه؟!
گفت : خودتـ نگـاه کن
دستاشو گرفتم و آروم باز کردم…

توی دستاش چیزی نبود!!!
گفتم : چیزی نیست کـه…!
دستامــو که توی دستاش بود فشـــرد و گفت:
نبــود…ولی “حــالا هست”!
دستام گرم شد و اون لبخند زد…

(چه خوابی!!!)




:: بازدید از این مطلب : 1660
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 14 شهریور 1393 | نظرات (1)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

[Comment_Avator]
رضا توحیدی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
با سلام؛

وبلاگ خوب و مفیدی دارین. امیدوارم موفق باشین.

لطفا به وبلاگ من هم سر بزنید و دربارش نظر بدین.

جهت تبادل لینک لوگو و بنر هم در خدمتیم.

اگه لوگو و بنر ندارین ، میتونین سفارش بدین تا در اسرع وقت براتون طراحی کنیم.

باتشکر.

یاعلی...


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران