نوشته شده توسط : feelglass

گاهی دلم از هر چه هست میگیرد

گاهی دلم فقط اغوش او را میخواهد

                      همراه با یک رقص

            رقصی ارام و با طمانینه

رقصی که باد هم با ما همراه باشد

                                                           و بخواند ما را!

من تمام دنیایم را به ازای اغوشش میفروشم

و او میشود دنیای من

چون منی باتمام وجود در خواهش است

          و چون اویی دور.............                    دور و دست نایافتنی

چون منی می دود با پای خیال

          تا به چون اویی برسد

                                         اوی من به گمان هر دخترکی اوی همان دخترک است

گاهی با تمام عظمتش از قاب خیال بیرون میکشمش

                         و با تمام وجودم لمسش میکنم

و می رقصم با رویایش

قلب من با من نیست ولی

                         با او همراه است                                   خیالم اسوده

و تمام حواسم به او جمع است

            نکند پس بزند قلب بیتابم را

نکند از قاب خیالم برود او بیرون

                    نکند قلب مرا در گذر کوچه ای مانده به کوچه خوشبخت

                   بگذارد

                             برود

کاش از ان کوچه نگذرد

            و قلب مرا

                            همه شوق مرا

                                       با همه وسعت خویش پس نزند

کاش کوچه خوشبخت همان کوچه باشد

همان کوچه که در ازدحامش خیالم را می بلعد

اوی من میگذرد

                 دخترکان از پرچین ها به او می نگرند 

          و مرا                         دخترکی ساده خیال می پندارند

و من اکنون اینجا

  پشت بیشه ی دور ز خیال

می نگرم به رفتنش

                                 رفتنی بی بازگشت

خیال من رفت و ولی ددل من بر جا ماند

              دل دیوانه من اما باز شوق را در خود جا داد

قلب من ساکت شد

                           اوی من بر اسب نشست

            راه رفته را با اسب باز گشت

چشم من در بهت است

      قلب هر دخترکی باز به تمنای والش برخاست

خواب زمستانی را به بهایی ناچیز به عروسی زیبا داد

             اوی باز به هر سو سرک نکشید

                         چشم خود را باز رو به هر دختر بست

                                 این بار دور از دنیای خیال!

قلب من بازهم یخ خود را باز پس داد

                    چشم هایم را بستم

                           دست حلقه شده دور کمرم مرا از جا کند

قلب من میلرزید               .......

  چشم باز کردم

                         کوچه ی خوشبخت در پیش است

 



:: بازدید از این مطلب : 1530
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 27 اردیبهشت 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : feelglass

مثل آن مسجد بین راهی تنهایم…

هر کس هم که می آید مسافر است می شکند …..

.هم نمازش را، هم دلم را …

و می رود…



:: بازدید از این مطلب : 1338
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 27 اردیبهشت 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : feelglass


این روزها کارم شده بهانه گرفتن...

بهانه از نوع رفتن...

از نوع جدا شدن...

از نوع تنها شدن...

از نوع دیگری...

از نوع گریه کردن...

کار من شده صحبت کردن با کودک درونم...

دلداری دادن به این کودکی که...

حتی بلد نیست خورشید راه سیاه نکشد...

حتی کفش هایش را تا به تا میپوشد...

و حتی با گچ روی سینه ی قلبم لیله میکشد...

سنگ می اندازد...

و یکپایش را در هوا میگیرد و میپرد...

و من هم چنان نگاهش میکنم...

و او چه مظلومانه بازی میکند...

خبر ندارد...

از این به بعد...

باید بزرگ شود!

بازی را کنار بگذارد...

عاشق شود...

شکسته شود...

و بمیرد...

کودک درونم در درونم اعدام شد...

این را به همه بگو!

http://yalan2nya76.blogfa.com/



:: بازدید از این مطلب : 1344
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 27 اردیبهشت 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : feelglass

فرقی نمی کند برکه باشی یا دریا

 

                                    زلال که باشی اسمان در تو پیداست

 



:: بازدید از این مطلب : 2459
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 27 اردیبهشت 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : feelglass

اینم زندگینامه ی یه آدمه خیلی بزرگ به اسمه شکسپیر

در اوایل قرن شانزدهم میلادی در دهکده ای نزدیک شهر استرتفورد در ایالت واریک انگلستان زارعی موسوم به ریچارد شکسپیر زندگی می کرد. یکی از پسران او به نام "جان" در حدود سال 1551 به شهر استرتفورد آمد و در آنجا به شغل پوست فروشی پرداخت و "ماری آردن" دختر یک کشاورز ثروتمند را به همسری برگزید . ماری در 26 آوریل 1564 پسری به دنیا آورد و نامش را "ویلیام" گذاشت. این کودک به تدریج پسری فعال ، شوخ و شیطان شد ، به مدرسه رفت و مقداری لاتین و یونانی فرا گرفت . ولی به علت کسادی شغل پدرش ناچار شد برای امرار معاش، مدرسه را ترک کند و شغلی برای خود برگزیند . برخی می گویند اول شاگرد قصاب شد و چون از دوران نوجوانی به قدری به ادبیات دلبستگی داشت که معاصرین او نقل کرده اند ، در موقع کشتن گوساله خطابه می سرود و شعر می گفت

در سال 12 موقعی که هجده ساله بود ، دلباخته دختری بیست و پنج ساله به نام "آن هثوی" از دهکده مجاور شد و با یکدیگر عروسی کردند و به زودی صاحب سه فرزند شدند . از آن زمان زندگی پر حادثه شکسپیر آغاز شد و به قدری تحت تأثیر هنرپیشگان و هنر نمایی آنان قرار گرفت که تنها به لندن رفت تا موفقیت بیشتری کسب کند و بعداً بتواند زندگی مرفه تری برای خانواده خود فراهم نماید

پس از ورود به لندن به سراغ تماشاخانه های مختلف رفت و در آنجا به حفاظت اسبهای مشتریان مشغول شد ولی کم کم به درون تماشاخانه راه یافت و به تصحیح نمایشنامه های ناتمام پرداخت و کمی بعد روی صحنه تئاتر آمد و نقشهایی را ایفا کرد . بعدا وظایف دیگر پشت صحنه را به عهده گرفت . این تجارب گرانبها برای او بسیار مورد استفاده واقع شد و چنان با مهارت کارهایش را پیگیری کرد که حسادت هم قطاران را برانگیخت

در آن دوره هنرپیشگی و نمایشنامه نویسی حرفه ای محترم و محبوب تلقی نمی شد و طبقه متوسط که تحت تأثیر تلقینات مذهبی قرار داشتند ، آن را مخالف شئون خویش می دانستند . تنها طبقه اعیان و طبقات فقیر بودند که به نمایش و تماشاخانه علاقه نشان می دادند

در آن زمان بود که شکسپیر قطعات منظومی سرود که باعث شهرت او شد و در سال 1594 دو نمایش کمدی در حضور ملکه الیزابت اول در قصر گوینویچ بازی کرد و در 1597 اولین کمدی خود را به نام "تقلای بی فایده عشق" در حضور ملکه نمایش داد و از آن به بعد نمایشنامه های او مرتباً تحت حمایت ملکه به صحنه تئاتر می آمد

الیزابت در سال 1603 زندگی را بدرود گفت، ولی تغییر خاندان سلطنتی باعث تغییر رویه ای نسبت به شکسپیر نشد . جیمز اول به شکسپیر و بازیگرانش اجازه رسمی برای نمایش اعطا کرد . نمایشنامه های او در تماشاخانه "گلوب" که در ساحل جنوبی رود تیمز قرار داشت ، بازی می شد. بهترین نمایشنامه های شکسپیر درهمین تماشاخانه گلوب به اجرا درآمد . هرشب شمار زیادی از زنان و مردان آن روزگار به این تماشاخانه می آمدند تا شاهد اجرای آثار شکسپیر توسط گروه پر آوازه " لرد چیمبرلین" باشند . اهتزاز پرچمی بر بام این تماشاخانه نشان آن بود که تا لحظاتی دیگر اجرای نمایش آغاز خواهد شد . در تمام این سالها خود شکسپیر با تلاشی خستگی ناپذیر - چه در مقام نویسنده و چه به عنوان بازیگر- کار می کرد . این گروه، علاوه بر آثار شکسپیر، نمایشنامه هایی از سایر نویسندگان و از جمله آثار "کریستوفر مارلو" ی گمشده و نویسنده نو پای دیگر به نام "جن جانسن" را نیز به اجرا در می آورند ، اما احتمالا آثار استاد "ویلیام شکسپیر" بود که بیشترین تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه می کشید

این تماشاخانه به صورت مربع مستطیل دو طبقه ای ساخته شده بود ، که مسقف بود ولی خود صحنه از اطراف دیواری نداشت و تقریباً در وسط به صورت سکویی ساخته شده بود و به ساختمان دو طبقه ای منتهی می گشت که از قسمت فوقانی آن اغلب به جای ایوان استفاده می شد

شکسپیر بزودی موفقیت مادی و معنوی به دست آورد و سرانجام در مالکیت تماشاخانه سهیم شد. این تماشاخانه در سال 1613 در ضمن بازی نمایشنامه "هانری هشتم" سوخت و سال بعد بار دیگر افتتاح شد ، که آن زمان دیگر شکسپیر حضور نداشت ، چون با ثروت سرشار خود به شهر خویش برگشته بود . احتمالا شکسپیر در سال 1610 یعنی در 46 سالگی دست از کار کشید و به استرتفرد بازگشت ، تا درآنجا از هیاهوی زندگی در شهر لندن دور باشد . چرا که حالا دیگر کم و بیش آنچه را که در همه آن سالها در جستجویش بود به دست آورده بود. نمایش نامه هایی که در این دوره از زندگیش نوشته " زمستان" و " توفان" هستند که اولین بار در سال 1611 به اجرا در آمدند
در آوریل سال 1616 شکسپیر چشم از جهان بست و گنجینه بی نظیر ادبی خود را برای هموطنان خود و تمام مردم دنیا بجا گذاشت . آرمگاه او در کلیسای شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسکونی او با وضع اولیه خود همیشه زیارتگاه علاقمندان به ادبیات بوده و هر سال در آن شهر جشنی به یاد این مرد بزرگ برپا می گردد



:: بازدید از این مطلب : 1414
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 25 اردیبهشت 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : feelglass

شکسپیر : عشق ، در واقع عذاب است، ولی محروم بودن از عشق مرگ است



:: بازدید از این مطلب : 1427
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 25 اردیبهشت 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : feelglass

فقط برای خورشید


شعری از شادروان فریدون مشیری برای امیرکبیر:.
رمیده از عطش سرخ آفتاب کویر،

غریب و خسته رسیدم به قتلگاه امیر.

زمان، هنوز همان شرمسار بهت زده،

زمین، هنوز همین سخت جان لال شده،

جهان هنوز همان دست بسته تقدیر!

هنوز، نفرین می بارد از درو دیوار.

هنوز، نفرت از پادشاه بد کردار.

هنوز وحشت از جانیان آدمخوار!

هنوز لعنت بر بانیان آن تزویر.


هنوز دست صنوبر به استغاثه بلند،

هنوز بید پریشیده سر فکنده به زیر،

هنوز همهمه سروها که " ای جلاد!

مزن! مکش! چه کنی؟ های ؟!

ای پلید شریر!

چگونه تیغ زنی بر برهنه در حمام؟!

چگونه تیر گشایی به شیر در زنجیر!؟


هنوز، آب، به سرخی زند که در رگ جوی،

هنوز،

هنوز،

هنوز،

به قطره قطره گلگونه، رنگ میگیرد،

از آنچه گرم چکید از رگ امیر کبیر.

نه خون، که عشق به آزادگی، شرف، انسان،

نه خون، که داروی غم های مردم ایران.

نه خون، که جوهر سیال دانش و تدبیر.


هنوز زاری آب،

هنوز ناله باد،

هنوز گوش کر آسمان، فسونگر پیر.

هنوز منتظرانیم تا ز گرمابه

برون خرامی، ای آفتاب عالم گیر.

نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است.

تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر!

به اسب و پیل چه نازی؟ که رخ به خون شستند،

درین سراچه ماتم، پیاده، شاه، وزیر!

چون او دوباره بیاید کسی؟

محال ..... محال،

هزاران سال بمانی اگر،

چه دیر....

چه دیر....!
 

 



:: بازدید از این مطلب : 1333
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 25 اردیبهشت 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : feelglass

امیر ایران





تو شاهکار خالقی................
تحقیر را باور نکن...........
بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش.................
زیبا و زشتش پای توست......
تقدیر را باور نکن................
تصویر اگر زیبا نبود.................
نقاش خوبی نیستی.................
..............از نو دوباره رسم کن
تصویر را باور نکن.............
خالق تو را شاد آفرید...............
آزاد آزاد آفرید..................
پرواز کن تا آرزو.............
زنجیر را باور نکن............



:: بازدید از این مطلب : 2133
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 25 اردیبهشت 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : feelglass



:: بازدید از این مطلب : 1195
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 25 اردیبهشت 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : feelglass

اگه دخترای ما حوا نمیشن دلیلش نبود ادمه!



:: بازدید از این مطلب : 1238
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 25 اردیبهشت 1393 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران