عضو شوید
عضویت سریع
آمار مطالب
آمار کاربران
کاربران آنلاین
آمار بازدید
دکتر شریعتی میگفت بچه که بودم هر شب دعا میکردم خدا به من یه دوچرخه ببخشه بعد دیدم نمیشه! یه دو چرخه دزدیدم و از خدا خواستم منو ببخشه
تهی نبود خطای دید است
طوفان غرید و سیاهی بشکست
ستاره ای منور شد و خورشیدی سوزان
هستی نبود جهانی بود و غوغائی
یک لب و هزاران خواهش
((من))بود و تویی نبود
نماز شکسته ای و عشقی از محراب والاتر
تهی بود و نسیمی
سیاهی بود و ستاره ای
هستی بو.د و زمزمه ای
لب بود و نیایشی
((من)) بود و ((تو)) یی
نماز و محرابی
تو به من خندیدی...
ونمیدانستی...
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه...
سیب رادزدیدم...
باغبان از پی من تند دوید...
سیب را دست تودید...
غضب آلود به من کرد نگاه...
سیب دندانزده ازدست تو افتاد به خاک...
وتو رفتی وهنوز...
سالها هست که درگوش من آرام آرام...
خش خش گام تو تکرار کنان...میدهد آزارم!
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم...
که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟؟؟
**حمیدمصدق**
صفحه قبل1...606162صفحه بعد
RSS