چشمهایم را میبندم ! همان پیرزنی شدم که تصورش را میکردیم . . . با یک پیراهن گلدار! همان که خیلی دوستش داشتی . . . با یک قرمزِ پررنگ روی لبخندم و یک استکان چای تازهدم کنار پنجره، چشمهایم را باز میکنم ! مگر نه اینکه آینهها هم دروغ میگویند ؟! آخر، این من نیستم… این چروک ها، این چشمهای خسته . . . این پیراهن گلدار که روی تنم زار میزند ! با یک لیوان چای یخ کرده کنار پنجره؛ در انتظار یک «تو» که هیچ وقت هیچ وقت نیامدی . . . زهره عبداللهی
سلام دوست جونی ها.حدود یک هفته ست داریم میریم دانشگاه.دانشکده من و نعیمه جداست.سعی می کنم برش گردونم شما هم بچه های خوبی باشید نظر بذارید.راستی بگم که نعیمه پرستاری قبول شده و من علوم آزمایشگاهی.دانشکده ما تو بیابونه رسما.دو ساعت امروز کلاس داشتیم الان رسما جنازه م در خدمتتونه.خب شاد و موفق باشید.میرم به تمرین م برسم.دوستتون داریم