نوشته شده توسط : نعیمه

t5

چشم‌هایم را می‌بندم !
همان پیرزنی شدم که تصورش را می‌کردیم . . .
با یک پیراهن گلدار! همان که خیلی دوستش داشتی . . .
با یک قرمزِ پررنگ روی لبخندم
و یک استکان چای تازه‌دم کنار پنجره،
چشم‌هایم را باز می‌کنم !
مگر نه این‌که آینه‌ها هم دروغ می‌گویند ؟!
آخر، این من نیستم… این چروک ها، این چشم‌های خسته . . .
این پیراهن گلدار که روی تنم زار می‌زند !
با یک لیوان چای یخ کرده کنار پنجره؛ در انتظار یک «تو»
که هیچ وقت
هیچ وقت
نیامدی . . .
زهره عبداللهی




:: بازدید از این مطلب : 1815
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 17 مهر 1395 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران